هوا حسابی برفی بود. همه ی بچه ها بيرون از خانه برف بازی می كردند. فقط عينكي و كلاهي توي خانه مانده بودند. عينكي از كلاهي پرسيد: چرا كلاهت را ت ...
هوا حسابی برفی بود. همه ی بچه ها بيرون از خانه برف بازی می كردند. فقط عينكي و كلاهي توي خانه مانده بودند. عينكي از كلاهي پرسيد: چرا كلاهت را توي دستت گرفته اي؟ مگر از آن كلاههايي نيست كه دماغ و دهان آدم را مي پوشاند؟ كلاه به اين قشنگي را سرت بگذار. با آن شبيه فضانوردها مي شوي! كلاهي از عينكي پرسيد: تو چرا عينكت را توي جيبت گذاشته اي؟ مگر از آن عينك هايي نيست كه شيشه هايشان با هم فرق مي كند؟ عينك به اين قشنگي را به چشمت بزن. با آن شبيه دانشمندها مي شوي...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.