مجموعه داستان های کوتاه فارسی (با تفسیر)
کنار جویبار نشست و به آب صاف و زلالش نگاه کرد که نور خورشید را در خود گداخته بود. آبی نوشید. شاخ و ب ...
مجموعه داستان های کوتاه فارسی (با تفسیر)
کنار جویبار نشست و به آب صاف و زلالش نگاه کرد که نور خورشید را در خود گداخته بود. آبی نوشید. شاخ و برگ انبوه چنار را نگاه می کرد که گل سرخی را دید که روی آب می آمد. آن را گرفت. بو نکرده دماغش معطر شد. گل دیگری را جویبار آورد. آن را نگرفته بود که یکی دیگر تا هفت گل را آب آورد. در فصل زمستان این گل های سرخ تازه از کجا به هم رسیده بود؟
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.