در كمد كه باز شد، كمي نور و هواي تازه به توپ قرمز رسيد. توپ قرمز بين اشياي داخل كمد گير كرده بود و نمي توانست حركت كند. حتي برزو هم او را فرام ...
در كمد كه باز شد، كمي نور و هواي تازه به توپ قرمز رسيد. توپ قرمز بين اشياي داخل كمد گير كرده بود و نمي توانست حركت كند. حتي برزو هم او را فراموش كرده بود. هميشه به روزي فكر مي كرد كه برزو او را پشت ويترين مغازه ي اسباب بازي فروشي ديد و آن قدر پا بر زمين كوبيد و گريه كرد، تا مادرش او را خريد...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.