داستان،
صبح وقتي بيدار شد دهانش تلخ بود و ديگر هيچ چيز يادش نمي آمد. چند دقيقه همانطور طاقباز خوابيده ماند. صفحه ي ذهنش يكسره سفيد بود. اين ...
داستان،
صبح وقتي بيدار شد دهانش تلخ بود و ديگر هيچ چيز يادش نمي آمد. چند دقيقه همانطور طاقباز خوابيده ماند. صفحه ي ذهنش يكسره سفيد بود. اين همه سال كوشيده بود چيزهايي را به ياد بياورد كه هرگز از وجودشان مطمئن نبود. و بعد همه ي اين چيزهاي پراكنده ي بي ربط را بهم مربوط كند و همه ي آن ها را به سمت شبي بكشاند كه يكنواختي و ملال را جانشين هيجانات بي عاقبت گذشته كرد.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.