رمان فارسی.
در سختی آن روزهای بر باد رفته آرزوی فردایی روشن و آزاد را داشتم و اعتراف می کنم گاهی راضی می شدم به نبودن خودم... یا حتی تو! فر ...
رمان فارسی.
در سختی آن روزهای بر باد رفته آرزوی فردایی روشن و آزاد را داشتم و اعتراف می کنم گاهی راضی می شدم به نبودن خودم... یا حتی تو! فردای آن روزها رسید و شد امروز بدون رسیدن به آنچه می پنداشتم! باز هم اعتراف می کنم آرزوی امروزم شده است نام تو حضور سایه ی تو، یا فقط هرم نفسی از تو هر چند که بریده بریده بیرون می آمد! آن روزها گذشت اما بدگمانی ها مثل خوره از درون شروع می شود و زود به زندگی و روابط آدم ها سرایت می کند و وقتی از همان ابتدا مهارش نکنی وجودت را پر می کند از سیاهی که دیگر هیچ چیز جلودارش نیست! در آن حال دیگر نه قراری می ماند برای دل و نه آرامشی برای جان.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.