<<تازگیا فکر میکنم ما میایستیم یهجا. زندگی میآد قشنگ از رومون رد میشه. ما میخوایم نگهش داریم، نمیشه. مجبور میشیم
خودمون رو ...
<<تازگیا فکر میکنم ما میایستیم یهجا. زندگی میآد قشنگ از رومون رد میشه. ما میخوایم نگهش داریم، نمیشه. مجبور میشیم
خودمون رو آویزونش کنیم .نه ؟زندگی میره میره و هی دور میشه، ما رو هم تا یه جایی میکشه، بعد که میبینیم دیگه زورمون
بهش نمیرسه، میخوایم یه اثری روش بذاریم، یه چیزی بهش بدیم که لااقل اگه خودمون درجا میزنیم، اونو با خودش ببره. میفهمی
چی میگم ؟>>
به من گفته بودند، ریسههای خیال و رویا را که به هم ببافید، داستانها متولد خواهند شد. رنگ به رنگ، مثل پارچه ها ، آنوقت
زینت زندگی میشوند مثل همهی چیزهای قشنگ.
بعدها فهمیدم داستانها زینت نیستند. پنچره هستند. پنچرههایی که زندگی را جور دیگری به ما نشان میدهند...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.