کتاب اهل قصور یک داستان دری است که بخشی از متن را می خوانیم:
خشمی کهنه که در وجودم پنهان بود، ناگهان فوران کرد. داغ شدم، عرق کردم و فریاد کش ...
کتاب اهل قصور یک داستان دری است که بخشی از متن را می خوانیم:
خشمی کهنه که در وجودم پنهان بود، ناگهان فوران کرد. داغ شدم، عرق کردم و فریاد کشیدم. فکر می کردم دراکولایی به قصر رخنه کرده و دندان هایی پیدا کرده به درازی و تیزی نیش های پلنگ. حس می کردم که شاخ و ریش و پشم کشیده. اگر کسانی مانعش نگردند، شهریان را زنده زنده می بلعد. گه گاهی از خودم می پرسیدم: «چرا قصر از هم پاشید. چرا فاجعه از پس فاجعه. چرا خداوند اهل قصور را در کنف حمایت خود نگه نمی دارد. آیا خداوند اهل قصور را برای نافرمانی تنبیه نمی کند؟...»
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.