داستان پسري است به نام موشو، كه چون كله كوچولو، گوشهاي بزرگ، پوزه باريك، چشمهاي ريز و نگاه تيزش عين موش بود و دهانش مدام مثل موش مي جنبيد ا ...
داستان پسري است به نام موشو، كه چون كله كوچولو، گوشهاي بزرگ، پوزه باريك، چشمهاي ريز و نگاه تيزش عين موش بود و دهانش مدام مثل موش مي جنبيد اين بود كه موشو صدايش ميكردند. موشو بر روي شانه هاي پدرش كه نوازنده دوره گرد تنبك بود مي نشست و در كوچه و بازار حركت مي كردند و پولهاييكه مردم به پدرش ميدادند را او ميگرفت. كم كم موشو بزرگتر شد و وزن او سنگين ترشد و ديگر پدرش قادر نبود او را روي شانه هايش بگذارد. همراه پدر راه مي رفت تا اينكه پدرش بيمار شد و او به ناچار كار پدرش را دنبال كرد و اتفاقات جالبي براي او پيش مي آمد.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.