داستان،
پدرم يكي از ملاكان منطقه آباده بود. مادرم هم دختر يكي از نجيب زادگان شيرازي بود. خان ي بزرگي داشتيم. من و برادرم همديگر را خيلي دوس ...
داستان،
پدرم يكي از ملاكان منطقه آباده بود. مادرم هم دختر يكي از نجيب زادگان شيرازي بود. خان ي بزرگي داشتيم. من و برادرم همديگر را خيلي دوست داشتيم. كلاسهاي مدرسه صبحها و بعد ازظهرها تشكيل مي شد و من مجبور بودم را خانه تا مدرسه را روزي چهار بار طي كنم. مدتي بود احساس مي كردم كسي در كمين من نشسته است. از يكي از دوستانم خواستم كه با هم به مدرسه و خانه برويم. روزي اين پسر از كنارم رد شد و مرا به اسمم صدا كرد: "سيمين" و من شوكه شدم كه او كيست كه اسمم را مي گويد.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.