بعد از ظهر گرمي بود. آقاعموعرق ريزان آخرين سفارش را به جعفر آقا، راننده ي وانت بار كرد. حبيب و خداداد در وانت نشسته بودند و بقچه اي را كه ره ...
بعد از ظهر گرمي بود. آقاعموعرق ريزان آخرين سفارش را به جعفر آقا، راننده ي وانت بار كرد. حبيب و خداداد در وانت نشسته بودند و بقچه اي را كه ره آورد سفرشان از تهران بود، جابجا مي كردند. آقاعمو رو به بچه ها كرد و گفت: خسته نباشيد، به همه سلام برسانيد. من هم وقتي خرده كاريها را كردم، مي آيم. بچه ها دستهاشان را به ميله ي وانت گرفته بودند. وانت به راه افتاد و آنها آخرين نگاهها را به شهر انداختند. از حركت وانت، باد گرمي به سر و صورتشان مي خورد. كم كم وانت از شهر خارج شد...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.