در يك باغ كوچك داركوبي بود كه به براي پطدا كردن غذا به درختان نوك مي زد. يك روز كه داركوب در حال نوك زدن بود پرنده اي ناشناس و زيبا كنارش نشس ...
در يك باغ كوچك داركوبي بود كه به براي پطدا كردن غذا به درختان نوك مي زد. يك روز كه داركوب در حال نوك زدن بود پرنده اي ناشناس و زيبا كنارش نشست. داركوب از او پرسيد: " شما از كجا آمده ايد؟" پرنده گفت: "از جنگلي دور. در آنجا داركوب ها به درختان نوك نمي زنند چون هميشه غذا حاضر است." داركوب تصميم گرفت كه همراه پرنده به آن جنگل برود.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.