در يك درياي بزرگ، يك درياي گود، يك ماهي كوچك رنگي با پدر بزرگش زندگي مي كرد. پدر بزرگ يك خنجر خيلي تيز داشت. كار پدربزرگ اين بود كه تمام روز ...
در يك درياي بزرگ، يك درياي گود، يك ماهي كوچك رنگي با پدر بزرگش زندگي مي كرد. پدر بزرگ يك خنجر خيلي تيز داشت. كار پدربزرگ اين بود كه تمام روز در دريا مي گشت و با خنجر تيزش تورهاي ماهي گيرها را پاره ميكرد و ماهي هاي گرفتار را نجات مي داد. اما ماهي كوچك رنگي هيچ كاري نداشت و صبح تا شب فقط در فكر و خيال بود.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.