با شعر...
با شعر شروع شد و زندگی شعر را پشت گردنهها جا گذاشت. روح شعر، شاید از خراسان وزیده بود و از نفس مادرم میآمد که با همه بیسوادی، ...
با شعر...
با شعر شروع شد و زندگی شعر را پشت گردنهها جا گذاشت. روح شعر، شاید از خراسان وزیده بود و از نفس مادرم میآمد که با همه بیسوادی، چند دیوان شعر در سینه داشت و مدام میخواند. نخست، بر دفاتر چهل برگ قدیمی مینوشتم و یادم هست رباعی بود. بعد، به شعر نو مبدل شد و بر کاغذ پارهها و یا حواشی روزنامهها جا گرفت. هرگز، به اندیشه انتشارشان نیفتادم. چرا؟ روی هم انبار شدند و وقتی در سال ١٣٨٠ از خانهام به غارت امنیتی رفتند، یک گونی بودند و در سیاهه اسناد جاسوسی من ثبت شدند. در غربت، دیگر عصر کامپیوتر بود و تقریبا هر چه مینوشتم از شعر و غیره، تایپ میکردم. چند تائی را هم منتشر کردم. مثلا همین دو شعر نخست . اولی تحت تاثیر عکسی از وقایع روز مصر، بر کاغذ جاری شد و نام شعر آبی گرفت. دومی، را روی زمین نشستم و نوشتم، به هنگام که پرچم ملل بر آسمان آبی تاب میخورد.
این روزهای تابستانی که در آرشیو کامپیوتری در پی چیزی میگشتم، از سر اتفاق شعرها را یافتم. چرا منتشرشان نکنم؟ این چرا هم مانند آن یکی بیجواب بود، اما جمع و جور کردن دفاتری را سبب شد.
عاشقانهها در این دفتر میآید. همین.
پاریس – 1٩ شهریور 139٢
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.