به جای جنگیدن با هراسی که وجودم را گرفته بود، دعوتش کردم. دست از مقاومت کشیدم و اجازه دادم هر آنچه که می شود، بشود. شروع به خوشامد گویی به هر ...
به جای جنگیدن با هراسی که وجودم را گرفته بود، دعوتش کردم. دست از مقاومت کشیدم و اجازه دادم هر آنچه که می شود، بشود. شروع به خوشامد گویی به هراس کردم. و یک چیز دیگر: لحظه ای که خواستم بروم، لحظه ای که در برابر مرگ تسلیم شدم، همه چیز تغییر کرد. مثل این بود که کلیدی را زدم و ناگهان همه چیز از تاریکی به سمت نور درخشان و شفافی رفت. سوسک ها به یک دسته کبوتر سفید تبدیل شدند و پریدند. تاک ها به آفتاب گردان هایی زیبا با ساقه های بلند تبدیل شدند. جسدهای پوسیده به متعلقات قلبی من تبدیل شدند؛ خواهرانم، بهترین دوستم، مادربزرگم. آن مه غلیظ و خفه کننده که مرا در بر گرفته بود، به نوری گرم و سفید بدل شد و از درونم به بیرون تابید. توی آن همه نور، حس می کردم که در محضر پروردگارم. خدا بود. دیگر نه فرقی بین ما بود و نه جدایی. من درست وسط الهام بخش ترین بیداری عمرم بودم.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.