قسمت هایی از کتاب خواب فروش
تامی روی اسب شیری و سفید نشست؛ درحالی که پاهایش از دو طرف آویزان بود. او یک پسر بچه کوچک روی یک اسب بزرگ بود، و ...
قسمت هایی از کتاب خواب فروش
تامی روی اسب شیری و سفید نشست؛ درحالی که پاهایش از دو طرف آویزان بود. او یک پسر بچه کوچک روی یک اسب بزرگ بود، ولی نمی ترسید. او فقط به اژدهایی که در مقابلش ایستاده بود، فکر می کرد. اژدها روی جاده جنگلی دراز کشیده بود و هربار که نفس می کشید، دود سبز رنگی از پوزه فلس دارش بیرون می آمد...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.