يكي بود يكي نبود. كنار جنگل سرسبز، آن طرف يك رود پر آب، روستاي كوچكي بود به نام "خرم ده". توي اين روستاي قشنگ، كنار يك باغ گردو، يك خانه نقلي ...
يكي بود يكي نبود. كنار جنگل سرسبز، آن طرف يك رود پر آب، روستاي كوچكي بود به نام "خرم ده". توي اين روستاي قشنگ، كنار يك باغ گردو، يك خانه نقلي وجود داشت كه مزدك، پسر كوچولوي قصه ي ما با پدرش آنجا زندگي مي كرد. مزدك يك پسر كوچولوي تپل و شكمو بود كه از صبح تا شب هر چه خوراكي مي خورد سير نمي شد. پدر مزدك كه از اين وضعيت خيلي ناراحت بود با خودش گفت: بايد به فكر چاره باشم...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.