داستان تخيلي. مادر بزرگ خسته بود. گفتم: بقيه ي داستان را نمي گوييد؟ كمي جابه جا شد. نگاهش را به جايي نامعلوم دوخت و گفت: وقتي دخترك پرواز پ ...
داستان تخيلي. مادر بزرگ خسته بود. گفتم: بقيه ي داستان را نمي گوييد؟ كمي جابه جا شد. نگاهش را به جايي نامعلوم دوخت و گفت: وقتي دخترك پرواز پرنده را ديد، دلش جادو شد. پرسيدم: چه طوري دلش جادو شد؟...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.