پشت پلک هایش دو زاویه نورانی در هم می لولیدند. همان رقاص وهمناک درخشان در خاطرات دور کودکی اش که روی دیوارهای تاریک آب انبار پیچ و تاب می خو ...
پشت پلک هایش دو زاویه نورانی در هم می لولیدند. همان رقاص وهمناک درخشان در خاطرات دور کودکی اش که روی دیوارهای تاریک آب انبار پیچ و تاب می خورد و بزرگ ترها اسمش را گذاشته بودند «داد ملاکه...» همان که نگهبان آب ها بود و اگر بچه ای توی آب انبار سنگ می انداخت روز قیامت سوار بر اسب کور در عمق سیاه آب ها فرو می بردش تا سنگ های شرارتش را پیدا کند.
(از متن کتاب)
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.