داستان تخیلی برای كودكان.
آفتاب نمی تابید. هوا بارانی بود، آن روز سرد سرد نمی شد بازی كرد. ناچار نشسته بودیم توی خانه. من و سلی، دو تایی مان ...
داستان تخیلی برای كودكان.
آفتاب نمی تابید. هوا بارانی بود، آن روز سرد سرد نمی شد بازی كرد. ناچار نشسته بودیم توی خانه. من و سلی، دو تایی مان نشسته بودیم. گفتم: "
كاشكی می شد كاری كنیم!" تو هوای بارانی، تو هوای سرد سرد، نمی شد توپ بازی كرد. دست روی دست نشسته بودیم توی خانه. یك دفعه گرومب گرومب! از جا پریدیم، چه جور هم! نگاه كردیم، دیدیمش كه پا گذاشت رو پادری! ...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.