داستان تخیلی برای كودكان.
وقتی راه می افتم بروم مدرسه بابام می گوید: "ماركو، خوب چشم هایت را باز كن، هر چیزی را كه می توانی ببینی، خوب ببین! ...
داستان تخیلی برای كودكان.
وقتی راه می افتم بروم مدرسه بابام می گوید: "ماركو، خوب چشم هایت را باز كن، هر چیزی را كه می توانی ببینی، خوب ببین!" اما وقتی به او می گویم كجاها بودم و چه ها دیدم، چپ چپ نگاهم می كند و می گوید: "مثل این كه چشم هایت خیلی تیزه. بس كن دیگه! این قدر آسمان ریسمان به هم نباف، از كاه كوه درست نكن!" حالا ببینم، امروز وقتی به خانه می روم به پدرم چه بگویم ...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.