دو روز بود كه يحيا هر روز صبح زود بلند مي شد، سر و صورتش را صفا مي داد، لباس تميز مي پوشيد و به سر كار مي رفت. او پشت دستگاه تلگراف مي نشست و ك ...
دو روز بود كه يحيا هر روز صبح زود بلند مي شد، سر و صورتش را صفا مي داد، لباس تميز مي پوشيد و به سر كار مي رفت. او پشت دستگاه تلگراف مي نشست و كتابش را جلويش باز مي كرد. فكر مي كرد كتاب مي خواند اما حواسش جمع نبود. لابه لاي خط هاي نوشته، كالسكه اي را مي ديد كه مي آيد و نمي رسد. به پنجره هاي كالسكه خيره مي شد تا شايد سايه اي از محبوبه ببيند، اما...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.