داستان تخیلی - فكاهی برای كودكان.
در یك روز خوب و دلچسب، خورشید درست در بالای ساختمان هشت طبقه می درخشید و مثل یك كلوچه ی داغ و طلایی رنگ به ...
داستان تخیلی - فكاهی برای كودكان.
در یك روز خوب و دلچسب، خورشید درست در بالای ساختمان هشت طبقه می درخشید و مثل یك كلوچه ی داغ و طلایی رنگ به نظر می آمد. ساختمان هشت طبقه هم مثل یك برش بزرگ پنیر خوشمزه بود كه كنار كلوچه گذاشته باشند. تا حالا قصه ای دیده اید كه صفحه ی اولش این قدر خوشمزه باشد؟ در یكی از طبقه ها، بچه ی هفت - هشت ماهه ای كه همه پاشنه طلا صدایش می كردند، داشت با خرس پشمی قهوه ای رنگش بازی می كرد. او دو روز پیش با همان سه تا و نصفی دندانش كه تازه درآمده بود، یكی از گوش های خرس را كنده بود و حالا داشت از خرس پشمی اش عذر خواهی می كرد ...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.