داستان،
تخت به يك تكه ابر آسماني مي ماند و رويا مثل كبوتري خسته روي آن خوابيده بود. از پنجره به گلهاي سرخ و صورتي و زرد و آبي حياط نگاه مي ك ...
داستان،
تخت به يك تكه ابر آسماني مي ماند و رويا مثل كبوتري خسته روي آن خوابيده بود. از پنجره به گلهاي سرخ و صورتي و زرد و آبي حياط نگاه مي كرد. فكر و خيالش به خوابي بود كه براي چندمين بار آن را ديده بود. چه خواب عجيب و غريبي بود. يك فرشته ي كوچولو بر روي تختي خوابيده بود و همه ي فرشته ها دور او جمع بودند و حالش را مي پرسيدند، انگار فرشته كوچولو بيمار بود.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.