قطره از پشت ابر سرك كشيد و به خواهرش گفت: بهتر است ديگر برگرديم، وگرنه دريا مي فهمد باز از پيش او رفته ايم. خواهرش دست او را گرفت، از روي ابر ...
قطره از پشت ابر سرك كشيد و به خواهرش گفت: بهتر است ديگر برگرديم، وگرنه دريا مي فهمد باز از پيش او رفته ايم. خواهرش دست او را گرفت، از روي ابر پايين پريدند و روي زمين افتادند. قطره گفت: واي چه قدر بايد راه برويم تا به دريا برسيم. فاصله خيلي زياد است. فاصله تن درازش را كش و قوسي داد و گفت: تا من را طي كنيد، ممكن است خيلي اتفاقها بيفتد. خواهر كوچك قطره با گريه گفت: چه قدر دوري از دريا سخت است. اگر مي دانستم اصلا با شما نمي آمدم...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.