داستان،
همين امروز صبح بود كه چيزي آرام آرام وارد اتاق شد و روي قلب لادن نشست. او خواست با دستهاي كوچكش اين چيز ناشناخته را كه مثل ابر بود، ...
داستان،
همين امروز صبح بود كه چيزي آرام آرام وارد اتاق شد و روي قلب لادن نشست. او خواست با دستهاي كوچكش اين چيز ناشناخته را كه مثل ابر بود، پس بزند. اما، دستهايش نتوانستند كاري انجام دهند. لادن حتي نمي توانست از جايش بلند شود. او به ياد مادر بزرگ افتاد...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.