داستان،
وقتي از موسسه بيرون آمد، ديد كه ديكتاتور و سواركار! ايستاده اند. لبخند خسته اي زد. روسريش را پائين كشيد و نمونه هاي چاپي را طوري در ...
داستان،
وقتي از موسسه بيرون آمد، ديد كه ديكتاتور و سواركار! ايستاده اند. لبخند خسته اي زد. روسريش را پائين كشيد و نمونه هاي چاپي را طوري در دستش گرفت كه ببيند و وقتي لبخند آنها را ديد دلش قرص شد.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.