داستان اجتماعی برای كودكان.
اسم من گودون است. یك روز چشمم به شكم مامانم افتاد. مثل توپ باد كرده بود. ترسیدم كه توپ قورت داده باشد، این را به ...
داستان اجتماعی برای كودكان.
اسم من گودون است. یك روز چشمم به شكم مامانم افتاد. مثل توپ باد كرده بود. ترسیدم كه توپ قورت داده باشد، این را به بابا و مامانم گفتم. بابا گفت: نترس مامان توپ نخورده. مامان هم گفت: " همین روزها یك نی نی برای تو می آورم. " اما من اصلا دلم نمی خواست نی نی داشته باشم ...
(با كاغذ گلاسه و تصاویر رنگی)
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.