چند هزار سال باید بگذرد تا بوی کسی که دوستش داری از یادت بپرد؟
کسی که درون من زنده بود چشمهای بزرگ و روشن داشت. هی حرف میزد و حرف میزد و شها ...
چند هزار سال باید بگذرد تا بوی کسی که دوستش داری از یادت بپرد؟
کسی که درون من زنده بود چشمهای بزرگ و روشن داشت. هی حرف میزد و حرف میزد و شهامت داشت همه چیز بگوید.
آدمی که بیرون بود شهامت هیچ چیز را نداشت. فرومی رفت و فکر میکرد به پیش میرود. سکوت میکرد و فکر میکرد دفاع میکند. کسی که درون من زنده بود با چشمهایش پارچه ی سفید را کنار زد.
قاب عکس را به من نشان داد.
دست نخورده بود. مثل پانزده سالگی.
زندهی درون من تا قاب را گردگیری کرد نگاه مرد شفاف شد.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.