داستان این کتاب این گونه آغاز می شود: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. خاله سوسکه ای بود که در این دار دنیا غیر از پدرش کسی را نداشت. ی ...
داستان این کتاب این گونه آغاز می شود: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. خاله سوسکه ای بود که در این دار دنیا غیر از پدرش کسی را نداشت. یک روز پدرش گفت: من دیگر پیر و زمین گیر شده ام و نمی توانم خرج تو را بدهم؛ پاشو برو فکری به حال خودت بکن. خاله سوسکه گفت: چه کار کنم؟ کجا بروم؟ پدرش گفت: شنیده ام در همدان عمو رمضانی هست پولدار، اگر بتوانی بروی و زنش بشوی، نانت توی روغن است. خاله سوسکه این حرف را شنید، از ته دل آه کشید و پا شد، رفت. دم دکان بقالی که رسید ...
راوی: سرور کربلایی مهدی
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.