در بخشی از این اثر می خوانیم: «رفت ایستگاه و منتظر ماشین شد. نه خبری از مینی بوس بود، نه روی نیمكت انتظار كسی دیده می شد. صدایی از پشت سرش شنی ...
در بخشی از این اثر می خوانیم: «رفت ایستگاه و منتظر ماشین شد. نه خبری از مینی بوس بود، نه روی نیمكت انتظار كسی دیده می شد. صدایی از پشت سرش شنید. برگشت و مردی را توی پیاده رو دید كه پیر و فرسوده مچاله شده بود و چندك زده بود روی زمین. بقچه ای را بغل زده بود و چشمانش خالی از گرمی زندگی بود.»
در بخشی دیگری از این کتاب می خوانیم: «لباس های پیرمرد رنگ و رورفته و پوسیده به نظر می رسید. انگار نور تند و مستقیم سالیان تاروپودش را به نیش كشیده باشد، كافی بود دست بهشان بزنی تا از هم وابروند. پیرمرد سرش را خاراند و دستش را توی بقچه كرد و نان خشكی بیرون آورد و سق زد. چق چق جویدن نان خشك در فضای خالی و سوت و كور میدانگاه پیچید و در دل شیری كور مه فرو رفت.»
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.