قسمت هایی از کتاب:
روی زمین نشستم و از دور نگاهش کردم. چند روزی از آمدنم به اتاق شان گذشته بود. دلم می خواست کمکش کنم اما نمی توانستم! چون بع ...
قسمت هایی از کتاب:
روی زمین نشستم و از دور نگاهش کردم. چند روزی از آمدنم به اتاق شان گذشته بود. دلم می خواست کمکش کنم اما نمی توانستم! چون بعضی رنج ها در وجود آدم تنیده و بعضی دردها با تار و پودت بافته می شوند. هیچ وقت نمی توانی یک رج اشتباه بافته شده در یک قالی را از میان آن همه تار و پود، جدا کنی مگر یک تیغ دستت بگیری و تمام قالی را رشته رشته کنی. در آخر می توانی رج اشتباه را بیرون بکشی اما چیزی که از آن قالی زیبا و پرنقش ونگار باقی می ماند، فقط یک مشت نخ های رنگارنگ پاره است و بس... رج های اشتباه وجود هر کس یا آن هایی هستند که آدم، خودش با دست خودش یکی یکی به وجودش گره می زند یا قالیبافی دارد که پای دار زندگی اش نشسته و وجودش را گره به گره و رج به رج، اشتباه می بافد. من و اشتباهاتم همان رج های بی ارزش و نامیزان بودیم و قالیباف زندگی ام...؟ من نمی خواستم بیشتر از این به زندگی آتوسا تیغ بکشم...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.