زندگی نامه و خاطرات نویسنده.
از کنار قبر کمال الملک گذشتم و پا به دورن مقبره ی عطار گذاشتم. به محض ورود، چشمم به سنگ نبشته ای کهن افت ...
زندگی نامه و خاطرات نویسنده.
از کنار قبر کمال الملک گذشتم و پا به دورن مقبره ی عطار گذاشتم. به محض ورود، چشمم به سنگ نبشته ای کهن افتاد که بر سر مزارِ عطار به حال ایستاده نمایان بود. سنگ نبشته ی سیاه و کهن گویی مرا در خود کشید و به ژرفای تاریخ فرو برد. لحظه ای حس کردم کسی که در آن گور آرمیده از اجداد من است؛ رگ و ریشه ی من است؛ هویت من است؛ خود من است! احساس غنا و نشاط و آرامشی ابدی و مطلق کردم. غرق در این احساس از مقبره بیرون زدم. اردیبهشت ماه بود. سبزه ها رسته، گل ها شکفته، شکوفه ها بردمیده و درختان سبزفام سر به آسمان داشتند و مرغان و بلبلان بر فراز آن ها از نغمه و آواز غوغایی به پا کرده بودند. زیر سایه ی صبحگاهی درختان گام زدم و سر به آسمان زلال و آبی داشتم. وصف آن حال لطیف و نشاط و شکوه آن از توانم خارج است.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.