رمان فارسی.
با صدای پیش آمدن پایی، نگاهم از روی زن می گذرد و به ته سالن می رسد. با دیدن دختر جوان، آه از نهادم برمی خیزد. اگر من اینجایم، پس ...
رمان فارسی.
با صدای پیش آمدن پایی، نگاهم از روی زن می گذرد و به ته سالن می رسد. با دیدن دختر جوان، آه از نهادم برمی خیزد. اگر من اینجایم، پس این دختر زیبا و معصوم که اینطور دستش را دور مادر امیر حلقه کرده، اینجا چه می کند؟! نگاهم را می دهم به دست چپش و برق انگشتر توی انگشتش چشمم را می زند، دلم را می زند، نه انگار تمام وجودم را می زند، دست می برم زیر شالم و گلویم را می مالم، نباید بغض کنم، نباید گریه کنم ...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.