به چیزی از همه مهمتر بود تو زندگیم... به چیزی شرمگین که زندگیم رو به تباهی کشوند. اقلیم طاقت این همه اعتراف رو نداشت. من اونو کشتم. همسری که ن ...
به چیزی از همه مهمتر بود تو زندگیم... به چیزی شرمگین که زندگیم رو به تباهی کشوند. اقلیم طاقت این همه اعتراف رو نداشت. من اونو کشتم. همسری که ناشناخته بود انمی تونستم تحمل کنم عشقی که انتخاب من نبود... حرف هام شبیه خواب بود . از خوابی که بیدارم کرد. از بیداری که تو خواب بود. حالا دنیام با بودنش رنگی شده بود... من عاشق کسی شده بودم که با دستهای خودم کشته بودمش... دلم واسه اون روزها تنگ بود. روزهایی که موهامو می بافت؛ می شدم عزیزش می شدم عشقی محال...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.