داستان سوئدی. هوا داشت تاريك می شد كه به شهر اوستاد رسيد. نبش خيابانی كه هتل كنتيننتال قرار داشت پشت چراغ قرمز ايستاد. فكر كرد دو مرد با كت و ...
داستان سوئدی. هوا داشت تاريك می شد كه به شهر اوستاد رسيد. نبش خيابانی كه هتل كنتيننتال قرار داشت پشت چراغ قرمز ايستاد. فكر كرد دو مرد با كت و شلوار و كراوات، در يك قايق؟ چه معنایی می توانست داشته باشد؟ چيزی را ديده بود ولی دربارهاش فكر نكرده بود. وقتی كه دوباره به راه افتاد فهميد كه قضيه چيست. اين دو نفر قبل از آن كه در داخل قايق قرار بگيرند، مرده بودند. نمی توانست اين را ثابت كند و دليلی هم برای آن پيدا نمی كرد، ولی مطمئن بود كه جسد آنها را به داخل قايق حمل كردهاند...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.