داستان فارسی برای نوجوانان. از متن کتاب: استاد کیفش را باز کرد و کاریکاتورهایی که بچه ها کشیده بودند درآورد. دختر هشت ساله اش را صدا کرد: - ب ...
داستان فارسی برای نوجوانان. از متن کتاب: استاد کیفش را باز کرد و کاریکاتورهایی که بچه ها کشیده بودند درآورد. دختر هشت ساله اش را صدا کرد: - بیا نگین، این ها را ببین. نگین بابایش را از چشم و نگاه بچه ها دید. بابایی که وقتی می خندید دندان های دراز و بدریختش بیرون می افتاد. بابایی که انگشت توی دماغش کرده بود و داشت موی بلند و کلفتی را می کند. بابایی که داشت چرت می زد. جور مسخره ای چرت می زد. گردنش شل شده بود. بابایی که خال گنده و بدریختی قیافه اش را زشت می کرد ...
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.