زمستان طولانی شده است و به پایان نمی رسد. هیچ کس دلیلش را نمی داند. آد، پسری نوجوان، با پایی معلول که ناپدری اش نیز به او توجهی ندارد، از خان ...
زمستان طولانی شده است و به پایان نمی رسد. هیچ کس دلیلش را نمی داند. آد، پسری نوجوان، با پایی معلول که ناپدری اش نیز به او توجهی ندارد، از خانه می گریزد. راه رفتن در برف و سرما برایش سخت است و او به زحمت با کمک چوب زیر بغلش راه می رود. آد در جنگل به موجوداتی برمی خورد؛ یک خرس، یک روباه و یک عقاب که سخنگو هستند و داستان عجیبی را برایش تعریف می کنند. حیواناتی که از خدایان اند و راز به پایان نرسیدن زمستان را می دانند. آد راهی سفری عجیب می شود، سفری که در ذهنش نمی گنجد. در این سفر او به غول های یخی مهاجم برمی خورد، غول هایی که مانع آمدن بهار و برگشت زندگی به طبیعت شده اند. او با نیروی خرد و عشق بر غول های یخی پیروز می شود و آن ها را راهی سرزمین خود می کند و شهر باستانی خدایان شمال نجات می یابد. بهار برمی گردد و سرانجام آد خود را در روستای خود می یابد. او که اکنون جوانی رشید شده و درد پایش کاهش یافته است، راهی خانه می شود و آغوش گرم مادر پذیرای اوست.
We are using technologies like Cookies and process personal data like the IP-address or browser information in order to personalize the content that you see. This helps us to show you more relevant products and improves your experience. we are herewith asking for your permission to use this technologies.